على اكبر دهخدا
1496
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : مثل نقش شاهنامه ، شود . مثل نقش نگين . مثال : بر دل اين حلقهء فيروزهرنگ * نام تو چون نقش نگين كنده باد . كمال اسمعيل . مثل نگار . كار چون نگار بودن ، شدن ، كردن . چنان كه دل خواهد . مثال : كار هركس بطرازى و بسازى چو نگار * چه بگفتار نكو و چه بدان دو كف راد . فرخى . چو روزگار بود كار چون نگار كنند * بروزگار توان كرد كارها چو نگار . فرخى . اروى هر آن نگار كه پيدا شود كند * كار هزار كس بيكى لحظه چون نگار . سوزنى . ز گوهر است شها روى تيغ تو چو نگار * گهر نگار بدست گهر نثار تو باد . سوزنى . هر آنكو در دل است او را كنون اندر كنارستى * دلش همواره شادستى و كارش چون نگارستى . سنائى . روى چون صد نگار و طبع خوشش * كار من چون نگار خواهد كرد . سنائى . كارش چو نگار باد تا بر چرخ * از گردش اختران نگار آيد . عمادى شهريارى . هر كس كه بفرمان تو رام است و مسخر * از دولت و اقبال تو كارش چو نگار است . معزى . از نظام رسم او شد شغل گيتى بر نظام * وز نگار كلك او شد كار عالم چون نگار . معزى . آن بندگان كه پيش تو خدمت همى كنند * روز همه ز خدمت تو هست چون نگار . معزى . گر مرا روزگار يارستى * كار با يار چون نگارستى . انورى . گفتم كه حالم از غم تو تاكنون تباه * ليكن ز شادى تو كنون كار چون نگار . انورى . روح كرم مجد دين عنصر مجد و كرم * آنكه شد از كلك او كار خرد چون نگار . ظهير . صدر دول نظام ممالك جهان مجد * كز نوك خامه كار خرد كرد چون نگار . ظهير . بسا همصحبت و همدم كه گفتم * كه كار من از او همچون نگار است . مجير بيلقانى . هر زمان دست بخشش تو بزر * كار يك شهر چون نگار كند . كمال اسمعيل . صورت كارها بناميزد * همه همچون نگار مىآيد . كمال اسمعيل . كار يك شهر چون نگار شده است * زان خط همچو صد هزار نگار . كمال اسمعيل . از جام باده عيش مرا بود روشنى * وز روى دوست كار دلم چون نگار بود . كمال اسمعيل . ديدى تو كار من چو نگار اين زمان ببين * روى به خون نگار و ز دستم نگار دور . اوحدى . در عجبى ز حيرتم در رخ چون نگار او * حيرت من چه ميكنى بردن هوش او نگر . اوحدى . خواهى كه چون نگار كنى كارهاى خويش * دفتر بمدح سيد مشرق نگار كن . اديب صابر . اى ز وجود تو كارها چو نگارم * وى شده از وجود تو چو زر همه كارم . جمال الدين عبد الرزاق . چند باشم در انتظار تو من * فتنهء روى چون نگار تو من . عطار .